قهرمان داستان زندگیتان باشید، نه قربانیاش
چگونه با تغییر روایت زندگی، سرنوشت خود را تغییر دهیم؟
تا به حال دقت کردهاید که چقدر از آنچه درباره خودمان میگوییم، تعیینکننده واقعیت داستان زندگی ما است؟ مثلا وقتی میگویید «من آدم بدشانسی هستم» یا «من هیچوقت نمیتوانم تغییر کنم،» در واقع در حال نوشتن سناریویی شکستخورده هستید که کل داستان زندگی شما را شکل خواهد داد. اما چه میشد اگر به جای یک قربانی در داستان خود، به یک راوی آگاه تبدیل میشدید؟ کسی که نگاهش به زندگی، از موضع یک قهرمان باشد: قهرمانی که در داستان زندگی خود نقش دارد و میتواند در مسیر آن تغییر ایجاد کند.
من یک قربانی هستم!
این روزها زیاد از داستان زندگی صحبت میشود، ولی موضوع مهمی از قلم افتاده است. ما بیش از آنکه روایت قهرمانی داشته باشیم، روایت قربانی داریم. داستانهای قربانی در زمانه ما خیلی رواج پیدا کردهاند: «چون خانوادهام فقیر بودند، به هیچجا نرسیدم،» یا «به خاطر اشتباهات پدر و مادرم نتوانستم موفق شوم،» و یا «مشکلاتی که در دوران کودکی تجربه کردم من را به این روز انداخت.» یا مثال بسیار رایجترش که حدس میزنم دستکم از یکی-دوتا از خانمهای سنوسالدار فامیل و آشنا شنیده باشید: «پدرم مجبورم کرد با شوهرم ازدواج کنم، بهخاطر همین هیچوقت رنگ خوشبختی را ندیدم.»
وجه اشتراک همه این داستانها یک چیز است: «من قربانیام.» این داستانها زندگی فرد را طوری توصیف میکنند که انگار خودش هیچ نقشی در آنچه برایش رخ داده نداشته و همه چیز از ناحیه قدرتی بالاتر برای او «رقم خورده» است. این نوع از داستان زندگی، شاید سرگرمکننده باشد و بار مسئولیت را از روی شانه فرد بردارد، اما همزمان مهمترین و ارزشمندترین داراییاش را نیز از چنگش درمیآورد: خوشبختی. داستان قربانی سرنوشت ما را با بدبختی پیوند میزند: سرنوشتی که فقط یک بار میتواند نوشته شود.
آیا واقعا ما در داستان زندگی خود هیچ نقشی نداریم؟
اما بیایید کمی از این داستان تکراری فاصله بگیریم. آیا واقعا آنچه در کودکی من رخ داده، کارهایی که پدر و مادرم کردند، امکاناتی که نداشتم، یا شکستی که در گذشته خوردم، تمام داستان زندگی من را رقم زده است؟ آیا زندگی و سرنوشت من هیچ جنبهای ندارد که تحت تاثیر این عوامل قرار نگرفته باشد و بشود در مورد آن تصمیم جداگانهای گرفت؟ من فکر میکنم که دارد.
در داستان زندگی قربانی، ما عروسکی منفعل و بیجان ترسیم میشویم که هیچ اختیار و قدرتی نداریم و این دیگران (صاحبان ما) هستند که تعیین میکنند چه وقت کجا باشیم و چه نقشی را بازی کنیم – دیگران هستند که خط به خط داستان زندگی ما را مینویسند.
اما خودمانیم، واقعیت زندگی این نیست. ما، زندگانی پرتحرک و تصمیمگیرنده هستیم که در هر لحظه در مقابل هزاران راه و صدها انتخاب ایستادهایم، و هرکدام از انتخابهای ما در هر لحظه، سمتوسوی ادامه مسیر زندگیمان را تعیین میکند.
فرض کنید کسی بیتوجهترین پدر و مادر دنیا را داشته باشد که در کودکی هیچکاری برایش نکردهاند که هیچ، کلی هم به او آسیب زدهاند. این فرد در چهل سالگی، با بازی در نقش قربانی، همچنان والدینش را برای شکستهایش در زندگی سرزنش میکند و مقصر میپندارد.
اما نکته این است: هر انسانی، وقتی به سن بلوغ و جوانی میرسد، بهتدریج اختیار زندگی خودش را به دست میآورد و میتواند راهش را از پدر و مادر و گذشتهاش جدا کند. قطعا گذشته بر آینده «تاثیر» میگذارد، اما «تمام» آن را «رقم» نمیزند. سوالی که همیشه از چنین افرادی میپرسم این است: «فرض کنیم پدر و مادرت افراد ناآگاهی بودند و کاری برایت نکردند؛ اما خودت بعد از 16 سالگی برای خودت چه کارهایی کردی؟»
قصه قهرمانی من
شما از 16 سالگی، سنی که کمکم اختیار بعضی از جنبههای زندگی به دست خودمان میافتد و میتوانیم تصمیمهایی مستقل – هرچند کوچک، شاید حتا فقط در حد انتخاب لباسی که تنمان میکنیم – بگیریم، برای خودتان چه کارهایی کردهاید؟ این کارها چطور داستان زندگی شما را تا امروز شکل دادهاند؟
من همیشه دوست داشتم در رشته هنر ادامه تحصیل بدهم، و فکر میکنم استعداد و علاقهام همین بود. از بچگی نقاشیام خوب بود، به موسیقی علاقه داشتم و همیشه اوقات فراغتم را با کارهای هنری و نقاشی پر میکردم. اما بزرگترهایم خیلی موافق این نبودند که من هنر بخوانم. باور رایج زمان ما این بود که بچههای بااستعداد و درسخوان نباید سراغ رشتههای هنری بروند و باید در رشتههای ریاضی و تجربی درس بخوانند. همین موضوع، سرنوشت من را عوض کرد.
من دوست نداشتم رشته دیگری بخوانم و از تحصیلات عالیه خوشم نمیآمد. دوست داشتم هنرمند باشم. این شد که سال اول کنکور را اصلا جدی نگرفتم و به شکلی پراکنده و تفریحی دنبال عکاسی رفتم. سال دوم، به اصرار اطرافیان، وارد دانشگاه شدم؛ اما در رشته زبان که برایم آسانتر و جذابتر از بقیه بود – اصلا دوست نداشتم از این آدمها بشوم که مدام سرشان توی کتاب است و دنبال علم و دانش هستند.
گذشت و من در رشته زبان انگلیسی وارد دانشگاه شدم. و بیشتر از آن که درس بخوانم، دنبال جوانب دیگر زندگی بودم. مدتها پس از سال کنکور، به این فکر میکردم که اگر در انتخاب رشته دنبال علاقه و استعدادم رفته بودم حتما خیلی خیلی موفقتر میشدم. تصور رایج این بود که چون بزرگترها موافق نبودند، من دنبالش نرفتم. اما واقعیت چیز دیگری است: من میتوانستم در همان هنگام تحصیل در دانشگاه، دنبال یادگیری هنر هم بروم. یا حتا از دانشگاه بیرون بیایم و دوباره کنکور بدهم و هنر بخوانم. میتوانستم برای مقطع ارشد کنکور هنر بدهم، یا پولهایم را جمع کنم و دانشگاه آزاد لیسانس دوم هنر بگیرم، و یا هزاران راه دیگر را برای رسیدن به خواستهام در پیش بگیرم.
پس، از جایی به بعد، دیگر مسئولیت انتخابهایم با خودم بوده و سرنوشتم، یا همان نوشتن داستان زندگی خودم، بهطور کامل دست دیگران نبوده است. بنابراین، در این قسمت دیگر نمیتوانم تقصیر را گردن دیگران بیندازم و وانمود کنم که من قربانی سرنوشتم.
مسلما من این نقش قربانی را نپذیرفتم، چون به محض رسیدن به استقلال نسبی، تصمیمهایم را خودم گرفتم. مثلا یکی از کارهایی که انجام دادم، شرکت در دورههای هنری بود. همینکه درسم تمام شد، هم بعد از دبیرستان و هم دانشگاه، وارد دورههای آموزش هنری شدم. با این کار، شانس خودم را در زمینه هنر آزمودم و به علاقهام رسیدم.
درست است که هیچوقت فرصت پیدا نکردم واقعا وقت بگذارم و در یکی از شاخههای هنر حرفهای شوم، اما نه به این دلیل که نتوانستم – خودم نخواستم. چون فکر میکنم من، با شناختی که از خودم دارم، در هر رشتهای که درس میخواندم همینقدر موفق میشدم که الان هستم. راستش را بخواهید، باور من این است که موفقیت من صرفا به انتخاب رشته وابسته نبود، بلکه به تلاش و پیگیری و شبکه حمایتی و شانس و خیلی چیزهای دیگر هم وابسته بود – درست مثل همه آدمهای دیگر.
چطور از نقش قربانی به قهرمان تبدیل شوید؟
داستانی که از گذشته خودم برایتان تعریف کردم، دقیقا سناریویی است که شما را از نقش قربانی به نقش قهرمان سوق میدهد. همانطور که میبینید، قرار گرفتن در نقش قهرمان (تصمیمگیرنده اصلی در داستان زندگی) چیز عجیب و پیچیدهای نیست. قرار نیست زندگی شما یکشبه متحول شود، یا خودتان از همان روز اول تعیینکننده تمام جنبههای داستان زندگی خود باشید. تنها اتفاقی که میتواند آینده شما را رقم بزند، پذیرفتن سه چیز است: واقعیت، عاملیت، و مسئولیت.
- پذیرش واقعیت: یعنی آنچه در حال حاضر وجود دارد را بپذیریم. پذیرفتن وضعیت موجود، با همه خوبیها و بدیهایش، اولین گام برای ایجاد تغییر است.
- پذیرش عاملیت: یعنی باور پیدا کنیم که ما نه یک عروسک بیجان، نه برگی رها در دست باد، بلکه انسانی صاحب اندیشه و اختیار هستیم و میتوانیم با تصمیمگیریها و اقداماتی که در هر قدم از زندگیمان انجام میدهیم، در وضعیت موجود تغییر ایجاد کنیم.
- پذیرش مسئولیت: یعنی بپذیریم اقدامات و تصمیماتی که در هر شرایطی گرفتهایم، پیامدهایی دارد که کسی به جز خودمان مسئول آن نیست. نمیتوانیم کسی دیگر را مسئول کارهای خودمان بدانیم.
سخن پایانی
در این مقاله برایتان از تغییر نقش در داستان زندگی گفتم: از اینکه چرا مهم است از نقش قربانی خارج شویم و نقش قهرمان داستان زندگی خودمان را بپذیریم، و چگونه باید این کار را بکنیم. مثالی از گذشته زندگی خودم آوردم که به شما نشان دهم در عمل چطور میشود این کار را کرد، و به سه عامل مهم در تحول زندگی اشاره کردم که با کمک آنها میتوانید از نقش قربانی به نقش قهرمان داستان زندگیتان تبدیل شوید.
در مقالههای دیگر سایتم، بیشتر راهنماییتان میکنم که از همین امروز بتوانید آنچه در زندگیتان تغییردادنی است را تغییر دهید و با تغییر روایت، زندگیتان را متحول کنید. اگر به تغییر دادن روایت زندگی خود علاقمندید، همراه من باشید.
اگر دوست دارید درباره روایت زندگی بیشتر بدانید، حتما این مقاله را بخوانید: روایت زندگی چیست؟
زینب شاهدی
مشاور روانشناسی
برای ارتباط با من میتوانید از ایمیل من استفاده کنید:
Shahedi.zeynab[at]gmail.com
بدون دیدگاه