دوستی در انتهای قلم در انتظار شماست!
در انتهای قلم، دوستی در انتظار توست. دوستی از جنس خودت، همدم و همراز. دوستی درست همانگونه که میخواهی. دوستی در انتظار توست تا بنشینی کنارش و باز کنی سفره دلت را تا بشنود هرآنچه را که میخواهی بگویی. دوستی پرصبر و بیقضاوت آنجا در انتظار توست تا هرآنچه را که روی دلت سنگینی میکند و مدتهاست بیقرار بیرون زدن است، بگویی برایش و سبک شوی از این بار سنگینی که روز به روز کمرت را خمتر میکند.
در انتهای قلم، دوستی در انتظار توست؛ دوستی همدل و همراه. در انتظار توست تا بگشایی درهای دنیای درونت را برایش و راهش بدهی به دنیای ناشناختهها. دوستی در انتظار شنیدن تمام ناگفتههایت: همان حرفها که سالهاست در سینه داری و قفلی بر درش زدهای تا مبادا کسی یا ناکسی از آن بویی ببرد و دیگر تو برایش آنی نباشی که باید. همان حرفها که گاه بغضی میشود در گلو و گاه اشکی در چشم و گاه لرزشی در صدا. در انتهای قلم، دوستی در انتظار توست تا بشکنی بغضت را برایش، و بگذاری گریههایت را ببیند و لرزش صدایت را بشنود و خیس شود از اشک چشمانت و هیچ خم به ابرو نیاورد. و باز هم منتظر بماند و دعوتت کند تا بگشایی برایش دری دیگر از عمارت اسرار درونت را.
در انتهای قلم، دوستی در انتظار خندههای تو نشسته. تا تمام اشکهایت را که ریختی، تمام خشمهایت را که فریاد زدی، و خالی شد قلب خستهات از اسارت چندین و چند سالهی تمام آشفتگیها و ستمها و زخمها و تلخیها و ناامیدیها، نفسی راحت بکشی، پلکهایت را آرام روی هم بگذاری، و لبخندی بر لبت بنشیند از تجربهی این حس دلپذیر رهایی. بعد، بدوزی نگاه مهربان و پرامیدت را به دوستی که تمام این لحظهها کنارت بود.
و بخندی. بخندی به خودت که چه دیر پیدایش کردی، و به او که چه بزرگوارانه به رویت نیاورد این خطای بزرگ را، و چه زود بهترینت شد، و چه خوب گوش داد و هیچ نگفت، و چه مهربان همراهیات کرد. بخندی به حس تازهی گشایش و پرواز.
و این بار بنویسی از «حس خوب با هم بودن.»
بدون دیدگاه